ی ماه برا گاگول شدن  

الان  تو عقدیم همیشه هم بحثا و دعواهامون سر ی چیزی بوده.من بهش میگم چشم چرونی میکنیو نگاهات ب اینو اونه واون اصلا زیربار نمیره و میگه اینطور نیس آخرشم همیشه دعواهامون بی نتیجه میمونه البته ب خاطر منم ک شده حدااقل وقتایی ک با منه خییلی رعایت میکنه ک ب دخترا نگا نکنه اما من همش فک میکنم چش چرونی میکنه و ی جورایی بهش عادت کرده ب نظرم تنها مشکل منو اون فقط همینه اون میگه تو بدبینی و من میگم تو کارات مشکوکه.با اینکه صددرصد مطمینم اهل هیچ کاری نیس ا

ادامه مطلب  

 

دوباره برگشته ...
سایه ی سنگینشو روی سرم و فشار دست های زمختش وقتی قلب و مغزمو فشار میده و صورتمو توی دستاش می گیره و با حرص میگه فقط به من نگاه كن فقط من ... فقط به من فكر كن فقط من ... و یه گوشه بی حال میفتمو به تپش های تند قلبم گوش میدم كه میون انگشت هاش بالا پایین میشه و مغزم كه هزار جا میره ...
خواب ظهر برای كندن چند ساعتی از دنیا بود و با اضطراب پریدم، خواب صبح هم كه هیچ ... دوباره برگشته و موقع تایپ كردنام بهم چشم غره میره كه اگه زودتر جمعش نكنم و تم

ادامه مطلب  

اینم از امروز  

امروزمونم گذشت
در کنار یک مشت شارلاتان بی مغز پر ادعا...
اینا که بگوزن میگن طوفان کردیم و .... طوفان کنی میگن عه باز گوزیدی؟یه جورایی بهم ثابت شده که زمین جای من نبوده و نیست... فقط نخواهد بودش یه خورده گنگه که موندم...
به هر حال... ایشاله که دنیا جای بهتری بشه...
نشدم که ما پوست کلفت شدیم ادامه میدیم...

ادامه مطلب  

بیرون شهر  

امروز رفتیم بیرون شهر باعمو براشب احیا.همه بودن دورهمی عشقی کلا فازم فازه این زهرااکبرواینانیس نمیدونم چرا.زیادم بادخترش نپلکیدم.بیشترباسمیرا بودم وادمای زنمو هما.فاطمه عروس فرزانه دخترخوبیه خاکیه خوشم میادازش دیشب کلی تواناق ما که پرازاثاثای عمه و عموبودنشستیم وکلی گپ زدیم باهمه.امیرعلی افتادزمین ووای ککچقدرمامانش گریه کرد.دلم براش سوخت.کلی تلاش کردم تاگریش بنداومد.شب ک رفتیم احیا این شریف کشت نماروازبس خمیازه کشید.چل خل.تازگیا ازه

ادامه مطلب  

بهار زندگی در راه است  

امروز روز چهارم از سال جدید که اگر بخوام براتون تعریف کنم تا اینجا اینطوری پیش رفت.
زندگی همه چی خدا رو شکر آرومه و من الآن باید یه تصمیم انتحاری بگیرم که هی مدام دارم ازش فرار میکنم که امیدوارم بهترین تصمیمی باشه که میتونم داشته باشم. زمین انقدر تازه شده و درخت ها انقدر برگهاشون خوشرنگگگگ و خوشگل شدن که من نمی تونم خودم رو تحمل کنم انقدر زیبایی رو. خدایا شکرت.
یه نکته ای که دارم خیلی جدید این بار بهش میرسم اینه که برنامه ریزی داشته باشم برای ا

ادامه مطلب  

آخر خرداد چه اتفاقی برام می افته؟(2)  

باز هم دوباره حالم گرفته شد ......خیلی متاسفم از اینکه هر چی که با خودم می گم که ارزش من به این چیزا نیست ولی بازم این دل وامونده ی من پریشون می شه و حالش بد می شه
کاشکی می شد که یه جورایی دیگه ای بود!!!!!!!!!!!!!!!!! کاشکی می شد که اینجوری نبود
ای وای
دلم خیلی ناجور گرفته
کاش اوضاع مثل قبل بود
اگه مثل قبل بود ....من از همه چیز خبر داشتم و دست اول ترین اخبار مال من بود ولی حالا................حتی نمی دونم که اصلا وجود دارم یا نه
راستش اون موقع ها که توی همه ی جریانات

ادامه مطلب  

341.  

به خدا اعتقاد داری؟ هر وقت کاری برات سخت شد اما انجام دادنش بهتر از انجام ندادنش ِِ ، انجامش بده و بگو بخاطر خدا .. مطمئن باش خدا اونقدر با مرام هست که مدام از ذهنت بگذره ~خدا جبران میکند~
:)
× حواسم نبود.. و کاری که نباید میکردم رو کردم .. خوب ِ که کار بدی نبوده و فقط غیر مفید بوده .. به هر حال تاوان کمی بابتش ندادم.. وقت بزرگترین سرمایه آدم ِِ و من برای کار بیهوده ای هزینه کردمش .. این خط قرمزِ پر رنگی هست.. یادم می‌مونه..

ادامه مطلب  

هیس! کتاب ها فریاد نمی زنند!  

به قفسه ی بالایی کتابخونه م نگاه می کنم. کتابخونه ساکت ترین جای یه که توش ماجراجوییهای یه جادوگر نوجوون، عقاید یه تازه مسلمون، اختراع های دانشمندانی کتابای علمی تخیلی، معماگوها، کارآگاه ها، قاتلا و دزدا و بچه های معلول آمریکایی و دوک های مغرور انگلیسی و ... کنار هم می بینی. همه در سکوت. و از این که کنار هم نشستن هیچ اعتراضی ندارن. همشون خونده میشن. ورقاشون یکم کج و کوله میشه. دمر رو تخت گذاشته میشن که یادت نره چه صفحه ای بودن، و همه شون، عاشقانه

ادامه مطلب  

دیگر نمیشود که بشوی دلیل نوشتن هایم!  

خواستم از تو بنویسم
قلم نچرخید!دلم نچرخید!دستم نچرخید!
نمیدانم چرا از تُ نوشتن را فراموش کرده ام
نمیدانم چرا اگر بخواهم تورا به یاد بیاورمُ بنویسمت نمیتوانم
چون تا فکرم میخواهد سمتت برود؛چشمانم را میبندمُ 
سرم را تکان میدهمُ
حواسم را از تُ پرت میکنم!
من از تُ واهمه دارم
از فکرت؛از بودنی که نبود بود!
از همه ی هرآنچه که اواخرش برسرمان آمد..
تا چندسال پیش تو دلیلِ تمامِ نوشته های من بودی؛
و حالا هرچیزی جز تو دلیل نوشته های منند!
دیدی؟چه زود همه چ

ادامه مطلب  

پنجره  

مطمعنا روزی كه ازین خونه بریم دلم برای این پنجره های بزرگ و نورگیر و كوتاه و قدیمی تنگ میشه
و از همه بیشتر برای ابن پنجره رو به جنوب غربی كه روبروش میشه نماز خوند، میشه ماهو دید ، و ساختمونا و ستاره هایی كه به خوبی دیده نمیشن ولی باز هم هستن،
و باد یا نسیمی كه گاهی میاد و آدمایی كه رد میشن
و اینكه این پنجره شاهد خوشحالیا و ناراحتیام بوده
چه وقتایی كه خوشحال بودم و فك میكردم دیگه زمین جای من نیس و تا كمر خم میشدم تو كوچه و برای گربه ها هم دست تكون

ادامه مطلب  

آشفتگي  

وقتایی ك فامیل میاد خونه و وضع مامانی و میبینم ... خودم عین خیالم نیست و خیلی عادیم انگار اتفاقی نیفتاده اما مامانی...
خیلی بهم ریختم ! خیلی اشفته م... نمیدونم چم شده ... 
چقد این نقاشیمو دوس دارم... فردا قابش و میگیرم..
+منظورش و از زنگ زدن نمیفهمم! با یه ادم لاشی ك همه حرفاش پُراز تناقضه و واسه خاطر یه اهنگ و عشق عوضیش بهت گفته گمشو چكار میتونی داشته باشی
+امروز خبرای خوب شنیدم اما از غم رضا دلهره دارم
كاشكی یكی میومد ك اینهمه تكرار و از زندگیم میشس

ادامه مطلب  

تنها ترين...  

زمان زیادى گذشت...
فهمیدم همیشه اونى که میخواى نمیشه...
فهمیدم بى تفاوتى بزرگترین انتقامه...
تنفر یه نوع عشقه...
دلخورى و ناراحتى از میزان اهمیته....!!!
غرور بزرگترین دشمنه...
خدا بهترین دوسته....
سلامتى بالا ترین ثروته....
آسایش بهترین نعمته....
فهمیدم "رفتن" همیشه از روى نفرت نیست....
هرکى زبونش نرمه دلش گرم نیست...
هر کى اخلاقش تنده ، جنسش سخت نیست....
و هرکى میخنده ، بدون درد و غم نیست....
ظاهر دلیلى بر باطن نیست...
فهمیدم کسى موظف به آروم کردنت نیست...
فهمیدم

ادامه مطلب  

 

یه دختر ِ بسیار لوس هستم  . . 
زود ناراحت میشم  اما زودم میخندم.  .  
همین که یکی  بخواد از دلم دربیاره کافیه مثلاً بگه چرا قهری فاطی جان ؟! منم بخندم ُ تموم.  . 
تازگیا فهمیدم نمیتونم خیلی عصبانیم باشم.  . مثلاً وقتی اعصابم خورده تو نهایت ِ بی اعصابیم ممکنه بزنم زیر ِ خنده! 
نمیدونم اینا باعثش خوابگاه بودنه یا کلاً اینطوری بودم و حواسم نبوده ؟! نمیدونم خلم یا تازگیا خل شدم ؟!
نمیدونم توی ِ خاطرم نیست گذشته هام.

ادامه مطلب  

به تو رسیدن  

به تو که میرسم..ذهنم جا میماند و دلم ..همچون باد میوزد تا نوازش شهر آشوب گیسوانت..پلک نمیزنم که تمام نگاهم را رخسار تو برساند پای معنایی زیبایی و لطافت.به تو که میرسم حواسم جا میماند و من میمانم و حیرت و مبهوت پای اقیانوسی از ظرافت که قایق بودن مرا میبرد به عمق یک تولد در ابدیت.به تو که میرسم زمان هم جا میماند و لب ازلب تو که برمیدارم در میابم آنور پیچ و خم های کوچه ی گیسولنت..ساعتهاست که افتاب غروب کرده.به تو که میرسم.پیله ام جا میماند و من در آغو

ادامه مطلب  

اون شب کذایی  

من یه جورایی التـماس کردم . تو شرایطِ خوبی نبودم .
مامان بابا قهر ، مُشکل دخترونـه . اونم از این حَرفا میزد .
خورد شدم ، ریختـم پاییـن ..
شبش صِدام زد . خواب رفته بودم . گفت هیچی خواستم حالتُ بپرسم .
شب بخیـر . گفتم یعنی دیگه بغل نداریم ؟
گفت ، گفتم کِ نه وابستگی ، نَ حِس . فقط دوستی ، شب بخیـر .
اون روز مَن 3 بار گل گاو زبون خوردم کِ آروم بگیـرم .
اون شب ُ من با بدبختـی گذرونـدم . میلرزیـدم .
صُبحش کِ بیـدار شدم باز میلرزیـدم . نکنین این کارا .. نکنین ..
حیف

ادامه مطلب  

همه چی امن و امانه  

من یعنی ما هنوز شام نخوردیم امروز زودتر از دیروز اومدم اینورا برنامم اینه زودتر از هر شب بخوابم چون واقعا خستم وامروز ساعت 9 رفتم سره کار باورم نمیشه دارم خیلی بی نظم میشم برای سره کار رفتن  البته برای جبران و تنبیه خودم تقریبا تا ساعت 6 سره کار بودم و تنبیه خوبی بود
فردا باید زوده زود و سره وقت برم سره کار ی عالمه کار دارم توی برنامه ریزی بلند مدتم ی جورایی کارو بارمو باید تا شهریور ماه جمع و جور کنم و به ی جمع بندی کلی برسم و خیالم ی جورایی را

ادامه مطلب  

چيست آن ؟....  

داخل     آب      اسیره           بدون    آب   مى میره
با  دو  تا آبشش خود          هوا  از  آب    مى گیره
هم  دم  داره   هم   باله        شناى    او    با   حاله
حباب مى سازه با آب         با دوستانش  خوشحاله
حیونى    تخم گذاره           پولك       رنگى        داره
تو  دریا و رودخونه            بگو  چه   اسمى    داره؟......
                                                                از سیما شمال نصب

ادامه مطلب  

من تجربه هایم را دوست دارم  

 حتی اگر اشتباه، من دست و پا شکسته قدم برمی‌دارم. و خدا می‌داند که هیچ بلد نیستم درس به کسی یاد دهم. آن آرامشی که کمتر کسی در تنهایی به آن نائل می‌شود، من غریزتن و قریحن در خودم دارم. راستش من خیلی چیزها در خودم دارم که دیگران ندارند و به دنبال آن‌ند. برای من سخت است که باور کنم عامه ی مردم بدنبال حقیقت‌ند. من حاصلِ چند خودکشی ام؟ چند خدا خودکشی کرد که من وارثِ حافظه و قریحه ی ایشانم؟ چند قرن؟ فکر نمیکنم چیزی که الان باعث آرامشم می‌شود حقی

ادامه مطلب  

بی دست و پا  

نماز هم شد برام یه مشکل
حالا همش دغدغه ی اینو دارم که خدایا نمازم قضا نشه .....
سرکار تا صدای اذان گوشیم در میومد که دیگه واویلا بود ......
متلک ... تیکه و گوشه کنایه ای بود که بارم میشد .... حالا چه مستقیم چه غیره مستقیم ....
نمیدونم شاید نماز خوندنه کسی مثه من واسه مردم زیاد قابل درک نیست ....
همش حواسم به اومدن و رفتن آفتاب هست که نکنه یادم بره ....
با همکارا نشسته بودیم ( میلاد . محمدرضا . نسترن . یاسمین . پرویز . مهرداد ) که میلاد برگشت گفت : تو که نماز نمیخون

ادامه مطلب  

اعصابم بهم ریخت  

عصری خبری خوندم ک منبعش مطمئن بود بهم ریختم اساسی،‌
از یک طرف برنامه ماه عسل، از طرف دیگه خبر بد،
یکی از برنامه های ماه عسل چندتا آقاپسر را آورده بودن ک با دوستاشون رفته بودن کویر،و دو دوستشون فوت میشن تو کویر و ادامه ماجرا،،،،،،
این خبر هم ی جورایی شبیه بود ولی فوت شدن بر اثر غرق شدگی، 
دلم کباب شد براش،‌تازه اول جوونی بود۲۰ ساله، نیروهای اورژانس نتونسته بودند کاری انجام بدن، جوون مردم برا تفریح میاد بیرون وبا هزار آرزو، ولی اینجوری.....
دو

ادامه مطلب  

همه چى  

بعد از كلی وقت میخوام پست بذارم
امتحان نهایی شروع شده
قاسم از دوست دخترش بچه داره و قراره ازدواج كنن! :))
خودمم كه تو مرحله ای از زندگی قرار گرفتم كه دارم شخصیتمو شكل میدم
و بهتر و درست تر فكر میكنم 
ولی نمیدونم تصمیم ها و هدف هام فقط در حد فكره یا میتونم عملیشون كنم...
خدا هم كه مثل همیشه دمش گرم
بیشتر از قبل به خدا فكر كردم این روزا
مخصوصا وقتایی كه چت بودم

ادامه مطلب  

فقط باش...نبودنت قد تمام دنیا آزارم میده...من آدمـٍ نبودنت نیستم  

من به تو فکر میکنم دقیقا همون وقتایی که دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم من دلتنگت میشم دقیقا همون وقتایی که از همه یِ آدما خسته م من دوباره و دوباره عاشقت میشم دقیقا همون وقتایی که از عشق ناامیدم تو معجزه یِ زندگی و احساس ِ منی و همیشه بی اینکه بدونی نجاتم میدی ..
 
پ.ن:دلم برات تنگ شده...خیلی دلم تنگته...دیگه طاقتم تموم شدش...
وقتایی که نیستی میترسم...دست خودم نیست اینقدر میترسم که فکر و خیال میزنه به سرم
من نبودنتو نمیخوااااام...من نمیخوام نباشی...تحمل

ادامه مطلب  

روز بيست و پنجم  

زادروز آقای صدا مبارك...
اگه از من بپرسن بهترین خواننده ایران، بدون شك یا مقایسه درجا میگم ابی
با همه آهنگ هاش تقریبا خاطره دارم و اكثرش رو اینقدر گوش دادم كه از برم
وقتای كه عاشق شدم و دنیا برام رنگ دیگه بود، تا وقتی كه عشقم هدیه رو وا نکرده پس فرستاد با اینكه آخرین بار بود كه ازش خواستم عاقل شه دیوونه
وقتایی كه تو آسمون زندگیم ستاره بودش بیشمار تا وقتایی كه محتاج بودم و جاش خالی بود، آخ كه اگه نرفتی بودش جاده پر از ترانه كوچه پر از غزل بود به س

ادامه مطلب  

ترس تکراری شدن  

حس میکنه اگ ی روزی رابطه مون پرشور و تاب نباشه خسته میشم
یکنواختی کسل کننده ست  اما ن برای همه چی اگ قرار باشه نسبت ب تو بی میل شم ک میشی  هوس تفریحی
تموم کارات برام شیرینه حتی همین دعوا کردنات مدام از عنتر خانوم خیالی ک تو باهاش دوستی میگم و ب طرز خنده داری میریزی بهم همش سعی داری ک بیم ثابت کنی خیانت نکردی منم گوش نمیدم تو میمونی چی ب چی شد و چرا
ولی نمیدونم چرا ی درصدم فک نمیکنم اخه من از کجا میدونم
امروز داشتم ب یکنواختی فکر میکردم 
فقط میتو

ادامه مطلب  

جمعم رفت  

این میاد اون میره ی خورده آروم تر قبلنا خیلی یواش یواش زمان میگذشت الان انگاری غم دیگه غم نیست خیلی زود میگذره یا شایدم من پوست کلفت شدم دیشب تا سحری خوابم نگرفت غیر من تمام اعضای خانوادم خوابشون نگرفت سحرو که خوردم تا لنگ ظهر خوابیدم و وقتی بیدار شدم خیلی از برنامه های کاریم عقب موندم  و کلا میخواستم بی خیال رفتن سره کار باشم ولی از طرفی حوصله داشتن ی شنبه و ی شروع پر استرس رو نداشتم به خاطر همین خودمو جمع و جور کردم و ساعت 3 رفتم و 8 شب بخشی ا

ادامه مطلب  

اقتصاد جان گوگولیه پر قطره فربه ی کی بودی تو؟  

انگشتان پایم را نگاه میکنم!هی بالا پایین میکنم!انگشت وسطی چقدر مظلوم است انگار تا حالا ندیده بودمش!!!نازش میکنم و یک لاک صورتی میزنم روش!فقط روی انگشت وسطی پام!یه جورایی میخوام ازش عذرخواهی و دلجویی کنم بابت این۱۸سال کم توجهی:Dدوباره نگاه میکنم!اوممم خوب شد حالا تو چشمه!کلی قربون صدقش میرم! سرمو میارم بالا که با خنده ی مامان مواجه میشم!خوبه خانوادم به این کارام عادت کردن!قارو قور شکمم بلند میشو سفمونی بتهوونی راه انداخته برای خودش:/ چه گناهی

ادامه مطلب  

دیدنت حال قلبمو خوب کرد  

سلام مهربونم 
از ساعت یازده و نیم شب که استارت ماشینو زدم ، دلم بدجور گرفته بود .. از یه طرف شوق مراسم شب قدر و شنیدن دعای جوشن کبیر که حساااابی قلبمو تازه می کنه .. از یه طرف دیگه هم دیدن یار ..
اشکام توی ماشین ، داخل چشام غلت می خورد و نمی تونستم بریزمش روی گونه هام .. 
بغض شدیدی به گلو داشتم ..
رفتم داخل هیات 
از زمان رسیدن پشت به سمت مردم و رو به سوی قبله ، دونه دونه ... با هر دعایی اشکام بی اختیار میریخت .. تا چندین بند پیاپی .. صدایی آشنا ناگهان گوشم

ادامه مطلب  

 

فاصله مرا از چه میترساند؟!از اینکه کیلومترها جدایی انداخته بین دستانمان؟!از اینکه دور کرده چشمانمان را از هم؟!از اینکه نمیتوانم از این راه دور در آغوش بگیرمت؟!مرا از چه میترساند این فاصله ی لعنتی وقتی قلبم را شش دونگ به نامت کرده ام ...وقتی مثل خون در رگهایم میخرچی و زندگی میدهی به من ...وقتی دلم تنها به شوق تمام شدن این دوری میتپد ...این فاصله مرا از چه میترساند وقتی قلبهایمان در نزدیکترین حالت ممکن کنار هم آرام گرفته اند ؟!من از این فاصله ها با

ادامه مطلب  

بدون نام  

همه آدمها دچار احساساتی میشن كه اسم ندارن اما تجربه مشترك 
تو تعریفشون از اون حال نشأت گرفته از اینه كه دچار اون حس بی نام 
شدن... یه وقتهایی آدم از كسی كه خیلی دوستش داره بدش میاد شاید 
بهش بگن نفرت اما نفرت نیست ولی اسم دیگه ای هم نداره یا تجربه وقتی كه
همه چی از خاطرات و افكار هجوم میارن رو سرت بهش میگن دل تنگی اما من
میگم مهر طلبی ولی هیچكدوم اینها نیست فقط یه حسِ كه اسم نداره!
حسهای بی نام دردهای مشترك بین انسانهاست كه نمیتونن برای هم بگن

ادامه مطلب  

آقا فرمودن  

خدای متعال از زن و مرد تنها خوشش نمی‌آید، مخصوصا آن‌هایی كه جوانند و بار اولشان است. مخصوص جوان‌ها هم نیست. خدای متعال از زندگی مشترك و مزدوج خوشش می‌آید. آدم تنها، مرد تنها و زن تنها كه همـه عمر را به تنهایی می‌گذراند، از دید اسلامی چیز مطلوبی نیست . مثل یك موجود بیگانه است در مجموعه پیكره انسانی. اسلام این طور خواسته كه خانواده، سلول حقیقی مجموعه پیكره جامعه باشد نه فرد تنها.خطبه عقد 75/10/05

ادامه مطلب  

پیری چگونه آمد؟  

همه دور میز جمع شده بودیم ،
به کوچکترین فرد خانواده توجه میکردیم .
اصرار میکردیم تا شعر بخواند و با کمی ناز تن به خواسته هایمان میداد .
همگی شروع کردیم به خواندن A, B, C, D . . . 
پدرم جا ماند ، زمزمه میکرد و همراهی !!!
معمولترین کارش در بچگی ما همین بود .
از اداره که می آمد ، یک چٌرت و یک سینی چایی گرد و چهار استکان چایی . . .
یک نوار آهنگ انگلیسی داشتیم و گاهی با ما کار میکرد .
امروز a b c d ساده و معمول را فراموش کرده بود اما . . .
بوی پیری ، در کنار بوی ناهار ام

ادامه مطلب  

عاشق شدن راحته. نگهداری از عشقه که سخته...  

پنج شنبه 1تیر 1396 ساعت 12:30 ظهر.دیشب تا نزدیکای 1:30 بیدار بودم. داشتم وبلاگ  میخوندم.واسم جالب بود.2 تا وبلاگ بود که هر 2 تا برای عشقشون نوشته بودند. اولی کلی قربون صدقه عشقش میرفتو  نازشو میکشید در آخر مثل اینکه عشقش بهش خیانت کرده بود.کلی فحش های ابدار نثارش کرد(یعنی فحش های ناموسی ها) دومی هم مثل اینکه با هم بودن یه مدت بعد یه مدت هم از هم جدا میشن حالا  هم پسره میخواد احساساتشو  به دختره نشون بده .اما میترسه که دوباره از دستش بده.با چنان علاقه ای

ادامه مطلب  

زنگ تنهایی  

لحظه هایی هست که خیلی تحت فشاری و باید با یکی حرف بزنی تا اروم شی ....یا کسی رو‌نداری ... یا کسی نیست .... یا یه جورهای اونایی که به حرفات گوش میدن دم دستت نیستند ... و یا گاهی خودت روت نمیشه با حرفات و غرغرهات وقت عزیزی رو تلف کنی
اون لحظه ها بدترین لحظه های بی کسیت حساب میشه
و وقتی اون لحظه احتیاج به حرف زدن گذشت ...حرفا حالا از هر جنسی میخواد باشه ... درد و دل و یا گله ویا غرغر ... دیگه گفتنش بیفایده س ... دیگه از دهن افتاد و سرد شده 
 
یه وقتایی بد جوری حس

ادامه مطلب  

خشم و محبت  

روزا تند و تند و تند می گذره و من همیشه وقت کم میارم و در حال بدو بدو هستم.شبا به قدری خسته میشم که حد نداره.هر چقدرم می جنبم باز کارارو دیر تمومش می کنم. دیر حمومش می کنم دیر بهش شام نیدم و دیر می خوابونم.خسته میشم خیلی خسته میشم. مخصوصا روزایی که همش از من اویزونه و غر می زنه و گریه می کنه و معلوم نیست چی می خواد. امروز با تمام وجود ارزو کردم کاش زودتر حرف می زد که بفهمم چی می خواد.بعضی وقتا کاملا کنترلمو از دست می دم و از کوره در می رم. همیشه هم وقت

ادامه مطلب  

خریت محض!  

چن وقت بود خیلی غم داشتم 
نمیدونم از کی دیگه بیش از حد فشار روم بود 
شاید از وقتی که این سردی مزخرف تو رابطم با اقاکوهه شروع شد 
شاید از وقتی که پیام بیش از حد کلافه شد 
شایدم از وقتی که نسبت بهم سردتر رفتار کرد 
آره فک کنم دقیقا از همونجا بود که هیچی نگفتم دیگه 
حتی به خودشم نگفتم چه مرگمه فقط ریختم تو خودم 
فقط بغضای لعنتیمو قورت دادم و نفس عمیق کشیدم و یه لیوان آبم روش 
که بره پایین و خفم نکنه ولی واقعا دیگه داشتم نفس کم میآوردم 
من یه دختر ع

ادامه مطلب  

افسونگر  

ءتا سیاهیِ شب دستشو حلقه نکرده زیرِ گلومتا هوا روشنه ، بگی نگی منم ردیفم ...وایمیسم جلو خورشید میگم یه " بیبیدی بابیدی بو " یخورده از اکلیل طلاییش میپاشه تو سرممیشم سیندرلا سبدِ اُمیدمو میزنم زیر بغلمگنجشک ها و کبوترها رو هم میشونم رو شونمیخورده از عشق و حالِ خوش و بخششواسه مردم میگم یه مشت اُمید میپاچمبا گیاها حرف میزنمدرختارو بغل میکنم،ولی باید حواسم به ساعت باشه ...فقط تا 00 : 00 وقت دارم و تا آخرین پرتو خورشید دوام می آورم بعد میدوام...میدوم ت

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1