يك فنجان عشق مهمان باش (قسمت دوم )  

سلام ...اومدم ادامه داستانمو بگم ...
بله ..تا اینكه یك روز نرگس اومد مدرسه با دوستاش منم داشتم با محدثه حرف میزدم ....زنگ تفریح كه شد با تعجب دیدیم كه هوا یه جورایی تاریك بود ...یهو رعدوبرق بدی گرفت و همه جیغ و داد كردیم بارون اومد زمین سر شده بود ناظم از ما خواست سریع بیایم تو سالن ما كه داشتیم میامدیم یهو زینب به شوخی نرگس رو هل داد نرگس هم جیغ زد و سر خورد ...منم دویدم پیشش چیزی نمونده بود سرش بخوره تو دیوار منم پریدم جلوش و سرشو گرفتمو خودم رفتم تو

ادامه مطلب  

گاهی لازمه..  

ی وقتایی گرفتار ی چال و چوله هایی توو زندگیت میشی ک فک میکنی دیگه هیچ امیدی ب زندگی و صاف و صوف شدنش نمیتونی داشته باشی.. ی وقتایی عُمق و پهنای چاله ای ک گرفتارش میشی انقد زیاده ک حس میکنی کل دنیا تبدیل ب ی گودال بزرگ شده و فقط باید منتظر شی تموم شه.. یکم ک دست و پا میزنی توو اون شرایط میبینی خیلی مزخرفی اگ کاری نکنی تا از اون شرایط خارج شی..ذهن آدم خیلی قویِ توو مانور دادن رو اتفاقات تلخ و ناراحت کننده .. چن وقتی هست گرفتار همچین شرایطی هستم..و خب ا

ادامه مطلب  

يه تو هم نداريم متن تقديمش كنيم!!  

یلدا براى بیشتر به رخ كشیدن بودن و نبودن تو نیست،یلدا براى اینه كه اومدن نور و مهر رو جشن بگیریم ،یلدا براى اینه كه رفتن تاریكى و تموم شدن ظلمات رو جشن بگیریم و به استقبال روز "خور" بریم...یلدا براى اینه كه امید رو بیاره ،امید به نور تابوندنت و اومدنت...یلدات مبارك اى تویى كه بى مخاطبى!******میترام كه متولد شد حواسم سرجاش نبود كه این متن رو بزنم پاش و الان اومد نشست اینجا!!امشب هم گذشت و یه یلداى دیگه رو گذروندم.زلزله هاى پى در پى شرق و غرب و مركز و...

ادامه مطلب  

هنوزم همونم ...  

یه قلب شکسته یه روح پریشونیه عاشق یه تنها یه بی کس یه مجنوناز اون مرد مغرور یه دیوونه موندهیه ویرونه بی تو از این خونه موندهتو دنیام و بردی سپردی به ماتمولی تو خیالم هنوزم باهاتمهنوزم همونم یکم مبتلا ترهنوزم همونی یکم بی وفا ترهنوزم همونم یکم مبتلا ترهنوزم همونی یکم بی وفا تریکم بی تفاوت یه عالم غریبهدل نیمه جونم هنوزم غریبه
یه وقتایی گیجم واست گل میارممیام پیش عکست تو گلدون میزارمحواسم بهت نیست تو که نیستی پیشمتو یادم میای و پر از گریه می

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

آخی :))))  

یه لحظه یاد پارسال
همین روزا افتادم
که تازه رسیده بودم
دور و بر یه هفته بود
چقدر همه چیز جدید بود
چقدر آینده نامعلوم بود یه جورایی، هم معلوم بود هم نامعلوم هر دو.
از عدم داشتن شناخت و دانش میاد این حس ها.
الان اینطور نیست.

خیلی خدا رو شکر میکنم.
خیلی شکرش میکنم.

دارم سعی میکنم به دور و بریام، به بچه های ایران یه جورایی کمک کنم. الزاما تشویق کردنشون به خارج رفتن نیست. باهاشون صحبت یمکنم که ببینم دقیقا چرا میخوان بیان اینجا. میخوام کمکشون کنم که ب

ادامه مطلب  

هنوزم همونم ...  

یه قلب شکسته یه روح پریشونیه عاشق یه تنها یه بی کس یه مجنوناز اون مرد مغرور یه دیوونه موندهیه ویرونه بی تو از این خونه موندهتو دنیام و بردی سپردی به ماتمولی تو خیالم هنوزم باهاتمهنوزم همونم یکم مبتلا ترهنوزم همونی یکم بی وفا ترهنوزم همونم یکم مبتلا ترهنوزم همونی یکم بی وفا تریکم بی تفاوت یه عالم غریبهدل نیمه جونم هنوزم غریبه
یه وقتایی گیجم واست گل میارممیام پیش عکست تو گلدون میزارمحواسم بهت نیست تو که نیستی پیشمتو یادم میای و پر از گریه می

ادامه مطلب  

[هممممم]  

چند وقتی‌ست که آهنگ‌ها برایم حکم موزیک متن را دارند. ایرانی و خارجی‌اش هم فرقی ندارد. هیچ حواسم به متن آهنگ نیست و صرفن برای توده‌ی افکارم موسیقی انتخاب میکنم و آن‌ها را رها میکنم همچون گله‌ای که در یک تپه آزادنه می‌چرخند و می‌چرند! هوا آفتابی‌ست و درختان در سمت راست سایه ایجاد کرده‌اند. خوب گوش کنید! صدای زنگوله‌های گله را می‌شنوید؟!

ادامه مطلب  

پرده ای از آب  

سعی کنید یک گیره کاغذ را با انگشتان دست روی سطح آب شناورکنید. آیا موفق می شوید؟گیره کاغذ را به شکل دستگیره درآورید و گیره دیگری را به کمک آن روی سطح آب شناور کنید )مانند شکل 1(.بعد از اینکه گیره روی آب شناور شد )شکل 2(، کمی پودر یا مایع شست وشو به آب اضافه کنید. چه اتفاقیمی افتد؟ چه نتیجه ای می گیرید؟آب جوش را داخل یک لیوان بریزید؛ پس از چند لحظه گیره کاغذ را با همان روش روی سطح آب شناور کنید.شناور کردن گیره روی آب سرد راحت تر است یا آب داغ؟ چه نتیجه

ادامه مطلب  

سلام  

خوب هستین ؟
حالم خیلی خوب
دلمم خیلی تنگ
چشمام هم...
چه عکس قشنگی گذاشتین پروفایلتون
حیف که همسرتون زیاد جالب نیفتادن
ی جورایی خراب کردن عکسو
خیلی دوس داشتم من جاش میبودم
ولی خوب حسرتش هم دوس دارم
نمیتونید درکم کنید ....
نمیتونم بیتر ازین بنویسم .....

ادامه مطلب  

حواسم به تو است  

حواسم به تو است                                                 
 
دلش پر می کشد به دغدغه هائی که شاید مدتها است به اسارت نسیان در آمده اند . آرامش را خریده است به قیمت   بستن دل و روح و لبخندی به یار و شاید اشکی که در حسرتش دارد.
 در میان خلوتکده اش نشسته است و می داند که بیرون دیگر نه جیر جیرکی است و نه کرم شب تابی و نه گربه ای که به جستجوی شبانه آمده و بی گمان نه حوض و باغچه  ای که با چراغهائی روشن شوند  تا اندکی از تاریکی دلگیری و تنهائی را

ادامه مطلب  

*سرفه می‌کند*  

موقع شام مختصر بحثی با پدر داشتم. این‌بار خیلی طول کشید تا بغض وسط گلویم مچاله و سنگ شود. بعد یاد قانون جایگزینی افتادم که می‌گوید درآن واحد تنها میتوانید یک فکر، مثبت یا منفی، را در ذهنتان داشته باشید. حواسم را پرت کردم. بعضم آب شد و رفت پایین. غذا که تمام شد برگشتم به اتاق. بالشم را بغل کردم. دلم می‌خواست گریه کنم ولی نمی‌شد. نمیتوانستم. شاید هم نمی‌خواستم. صبح که بیدار شدم دیدم یک تار موی دیگر هم سفید شده...

ادامه مطلب  

——-  

رفتم كتابخونه...بی حوصله بودم یكم..ذهنم خیلی در گیر بود..حدودا یك ساعت موندم اونجا...دیدم حالم خوب نیست جزوه هام و موبایلم برداشتم رفتم پارك روبه رو كتابخونه نشستم...چشمم به جزوه ها بود ولی حواسم نه...یه اهنگ اروم گذاشتم...(اهنگ فرزاد فرخ هوای تو)..داشتم فكر میكردم چی شد كه اینجوری شد؟ دلیل..منطق...عقل...هیچكدوم حریف دلم نبود...دلم میخواست برم از اونجا..رفتم كتابخونه وسایلم جمع كردم از رو میز چادرم پوشیدم از كتابخونه زدم بیرون..با مامان تماس گرفتم..گف

ادامه مطلب  

گفتار سودمند 96/10/7  

گفتار سودمند                       
حقیقت مرگ :كمال ما در چیست؟ ما را كه آوردند بعد ما را هم می‌برند، این‌طور نیست كه مرگ هم پایان راه باشد #مرگ بین راه است. این سخن نورانی وجود مبارك سیّدالشهداء(ع) در روز عاشورا بود كه ای فرزندان كرامت! مرگ گودال نیست,
مرگ چاله نیست, مرگ چاه نیست، مرگ فرو رفتن نیست, بلکه مرگ معبر و پل است از این پل می‌گذرید آن طرف پل, برزخ است: اگر مرگ پوسیدن نیست و از پوست به در آمدن است، اگر مرگ گودال و چاله نیست و پل است، وقتی از

ادامه مطلب  

529  

 
 
 
این حرفو فکر کنم قبلا هم گفتم توی همین وب
آدم یه چیزی رو توی دوره خدمت سربازی یاد میگیره اونم اینه که اگر از کسی متنفر هم باشی باید توی اون فضا تحملش کنی و راه چاره ای نیست ، مثل شخصی گری نیست که هر کی راه خودش رو بکشه و بره یا با چند تا فحش و ناسزا آدم بتونه دلش رو خنک کنه
نمیدونم چرا ولی هر چی بزرگتر میشی توی روابط عادیت و توی جامعه هم این اتفاق میفته ، یه جورایی انگار روز به روز محتاط میشی ...
نمیدونم این ب خاطر اینه ک برام ناراحت کردن و نکرد

ادامه مطلب  

263  

یه تصمیم مهم گرفتم 
میگن افکارتو درست کنی ناخوداگاهت درست میشه اگه ناخودآگاه درست بشه همون اتفاقایی برات میفته که بهشون فکر میکنی
ذر آخر منظور اینه که انقد رو خودمون کار کنیم که هر اتفاقی که میفته حرفی که میشنویم هرچیزی خلاصه ببریمش سمت خودآگاه
ینی فکر که بعد از اتفاق میاد تو سرمون یه فکر مثبت خودآگاه باشه
یه جورایی نبرد بین خودآگاه و ناخودآگاهه
من این نبرد و شروع میکنم و موفق میشم 

ادامه مطلب  

دا  

دا! هیچ وقت وسطای کتاب که رسیدین مث سایر کتابا اون ته مَ هاشو ورق نزنین، چون ممکنه یه چیزی بخونین که بفهمین مثل کیا شهید میشن اونوقت خب جذابیتش کم میشه! اینکه بدونین کی شهید میشه و نمیشه خب خوب نیست ، کلن انگیزه خوندن برای آدم همین علامت سوالاست! 
پس تهش رو ورق نزنین یا نخونین ، عکسا رو هم نگاه نکین ، " کلن عکسایی که اصل ماجرا رو لو میده خب می تونن اون ته نذارن به نظر من" چون آدما اصولن کرم دارن و نگاه می کنن نمی تونن جلوی خودشون رو بگیرنُ نبینن! 


ادامه مطلب  

#847  

استرس امتحانات
بی حوصلگیای من برای درس خوندن. حتی نسبت به زیستی كه انقدر عزیزه برام
الان وقتش نیست! هنوز وقتِ كم اوردن نیست. اگه دنبال ساختن ایندمم باید بجنگم!
 
+ستآره بآنو توو وبش گذاشته بود اینو.چقدر به دلم نشست

ادامه مطلب  

سیال بودن  

الان بیشتر از ۳۰ ساعت از آخرین باری که از یه خواب چشممو وا کردم میگذره
و توی این ۳۰ ساعت اونقدر برام اتفاقات عجیب و غریب افتاده که برای خودمم باورشون سخته
از  جشن تولد رفیق جان و پسرش و دویدن برای ارائه تو کلاس میثم مطیعی تا کلاس آموزش جنگ شهری و شرکت تو اعتراضات خیابونی!
یه جورایی فکر میکنم دیگه سرم روی گردنم نیست، نمیدونم کجا جاش گذاشتم:)
بیخیال بابا، پاشیم بریم هئیت یکم حالمون احسن الحال شه...
+ [سرش را به دیوار میچسباند تا از بودنش مطمئن شود:

ادامه مطلب  

سیال بودن  

الان بیشتر از ۳۰ ساعت از آخرین باری که از یه خواب چشممو وا کردم میگذره
و توی این ۳۰ ساعت اونقدر برام اتفاقات عجیب و غریب افتاده که برای خودمم باورشون سخته
از  جشن تولد رفیق جان و پسرش و دویدن برای ارائه تو کلاس میثم مطیعی تا کلاس آموزش جنگ شهری و شرکت تو اعتراضات خیابونی!
یه جورایی فکر میکنم دیگه سرم روی گردنم نیست، نمیدونم کجا جاش گذاشتم:)
بیخیال بابا، پاشیم بریم هئیت یکم حالمون احسن الحال شه...
+ [سرش را به دیوار میچسباند تا از بودنش مطمئن شود:

ادامه مطلب  

سیال بودن  

الان بیشتر از ۳۰ ساعت از آخرین باری که از یه خواب چشممو وا کردم میگذره
و توی این ۳۰ ساعت اونقدر برام اتفاقات عجیب و غریب افتاده که برای خودمم باورشون سخته
از  جشن تولد رفیق جان و پسرش و دویدن برای ارائه تو کلاس میثم مطیعی تا کلاس آموزش جنگ شهری و شرکت تو اعتراضات خیابونی!
یه جورایی فکر میکنم دیگه سرم روی گردنم نیست، نمیدونم کجا جاش گذاشتم:)
بیخیال بابا، پاشیم بریم هئیت یکم حالمون احسن الحال شه...
+ [سرش را به دیوار میچسباند تا از بودنش مطمئن شود:

ادامه مطلب  

فراموشی ...  

ای کاش فراموش کردن دست خود انسان بود ...
این روزها فکر و خاطرات و مرور اتفاقات تلخ و شیرینی که واسم توی این سال ها و توی سفر اخیر افتاده مثل خوره افتاده به جونم ...
هرچند تصمیم گرفته بودم به کارهام برسم و بهتر پیش برم ولی احساس میکنم نمیتونم و یه جورایی در حال سقوطم ...
دلم میخواد یک هفته فقط می خوابیدم و به هیچ چیزی فکر نمیکردم و حتی خواب نمی دیدم ...
بعدش بیدار میشدم تا همه چیزمو از گذشته فراموش کردم و هیچکس رو نمی شناسم ...
رها میشدم از فکر خیالاتی ک

ادامه مطلب  

نمیدانم که با دلتنگ چی کنم خدا جانم  

دل تنگم من سنگم!توانم نیست!خدایآشیانم نیست!یار مهربانم نیست!نیمدانم چرا از من دست کشیدست او من خود زخمی ام زین غم مزن سنگم دل تنها مزن سنگم ...توانم نیست خدای 
شب روز در امید دیدار ایش خدای
دلم خیلی تنگ اس اما چطور کنم از او خبر نسیت خدای.

ادامه مطلب  

گاهی اوقات  

زمان زیادی گذشت ....
فهمیدم همیشه اونى كه میخواى نمیشه...!فهمیدم هركسى كه باهاته الزاماً "دوستت" نیست!فهمیدم كسى كه تو نگاه اول ازش بدت میاد یه روزى میشه صمیمى ترین دوستت و بلعكس... !فهمیدم كه بى تفاوتى بزرگ ترین انتقامه...تنفر یه نوع عشقه ... دلخورى و ناراحتى از میزان اهمیته...! غرور بزرگ ترین دشمنه... خدا بهترین دوسته ... خانواده بزرگ ترین شانسه ...سلامتى بالاترین ثروته...اسایش بهترین نعمته ... فهمیدم" رفتن" همیشه از روى نفرت نیست ... هركى زبونش نرمه دلش گ

ادامه مطلب  

شبح  

In the Maze of the Mind Palace
نمیخوام این مدلی باشم (بشم) که وقتی یه درگیری تو وجودم دارم، نادیده بگیرمش و بشینم فیلم ببینم یا خودمو به کاری مشغول کنم...
دلم میخواد مثل همیشه درموردش با خودم حرف بزنم.
دلم امروز لحظاتی به شدت گرفت. احساس غربتی که در کودکی بارها تجربه کرده بودم به سراغم اومد...
یه جورایی یه تلنگر بهم زد.
یجورایی بهم گفت : "آهای آهای! خیال نکن همه چی تموم شده ها! من هنوز هم هستم!"

ادامه مطلب  

شبح  

In the Maze of the Mind Palace
نمیخوام این مدلی باشم (بشم) که وقتی یه درگیری تو وجودم دارم، نادیده بگیرمش و بشینم فیلم ببینم یا خودمو به کاری مشغول کنم...
دلم میخواد مثل همیشه درموردش با خودم حرف بزنم.
دلم امروز لحظاتی به شدت گرفت. احساس غربتی که در کودکی بارها تجربه کرده بودم به سراغم اومد...
یه جورایی یه تلنگر بهم زد.
یجورایی بهم گفت : "آهای آهای! خیال نکن همه چی تموم شده ها! من هنوز هم هستم!"

ادامه مطلب  

شبح  

In the Maze of the Mind Palace
نمیخوام این مدلی باشم (بشم) که وقتی یه درگیری تو وجودم دارم، نادیده بگیرمش و بشینم فیلم ببینم یا خودمو به کاری مشغول کنم...
دلم میخواد مثل همیشه درموردش با خودم حرف بزنم.
دلم امروز لحظاتی به شدت گرفت. احساس غربتی که در کودکی بارها تجربه کرده بودم به سراغم اومد...
یه جورایی یه تلنگر بهم زد.
یجورایی بهم گفت : "آهای آهای! خیال نکن همه چی تموم شده ها! من هنوز هم هستم!"

ادامه مطلب  

شبح  

In the Maze of the Mind Palace
نمیخوام این مدلی باشم (بشم) که وقتی یه درگیری تو وجودم دارم، نادیده بگیرمش و بشینم فیلم ببینم یا خودمو به کاری مشغول کنم...
دلم میخواد مثل همیشه درموردش با خودم حرف بزنم.
دلم امروز لحظاتی به شدت گرفت. احساس غربتی که در کودکی بارها تجربه کرده بودم به سراغم اومد...
یه جورایی یه تلنگر بهم زد.
یجورایی بهم گفت : "آهای آهای! خیال نکن همه چی تموم شده ها! من هنوز هم هستم!"

ادامه مطلب  

جودی عآبُت ^_^  

بخشی از کتاب بابالنگ دراز اثر "جین وبستر"
 
جودی عزیزم!...
ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم.و به آنها وابسته می شویم و هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.پس هرکسی را که بیشتر دوست داریم و میخواهیم بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.
دوستدارتو: بابالنگ دراز
 
 
+ خاطره خوش |نیازمندیها |
 
- مامان ! زندگی خیلی قشنگ شده =)
+ چیشد که به این نتی

ادامه مطلب  

**. ســـردى روزگــارمون *  

   عزیزترینم ؛
توی تقویم من و تو ، روزگارمون فقط سرد و غمگینی رو نشون میده ...
واقعا سخت و دردناك است ، زندگی كردن در این شرایط ...تمام ارزوهامون ، به خواب و رویا محدود شده است ...من و تو از زندگی وارث درد بودیم ...و سختی زندگی را با تمام وجود حس كردیم ...واسه یه لحظه ارامش و پایداری عشقی كه به وسعت جهان بود هر كاری كردیم ... عزیزم ، بهروزم ،
تنها دلیل بودنم .
بااینكه خستگی هامون ، بغضمون قابل تصور نیست و حتی چراغ امیدی روشن نیست ...
اما تا میتونی تحمل كن ك

ادامه مطلب  

صد و چهل و شش‌اُم  

وقت‌هایی که سرم را می‌آورم بالا و می‌بینم که از روبرو نزدیک می‌شوی و با غمی که ته نگاهت جا خوش کرده نگاهم میکنی و نگاهت را می‌گیری و گوشی را از جیبت بیرون میکشی و سرت را گرمِ صفحه خالی‌اش میکنی و وقت‌هایی که سرم را می‌آورم بالا و می‌بینم که از روبرو نزدیک می‌شوی و سرم را برمی‌گردانم سمت بغل دستی‌ام و وانمود میکنم که همه حواسم به حرف‌های کم اهمیتی‌ست که او می‌زند...
همین روزها باید روبرویت بایستم، چشم بدوزم به نگاهت و بگویم که مه

ادامه مطلب  

بیست روز خـوب  

سلام
دقیقا بیست روزه که پاکم
باورم نمیشه
نصفشو گذروندم
نمیدونم نصف دیگشم میشه همین جوری گذروند؟ 
راهش پر از خطره ولی این که ادم بدونه تهش سالم رسیدن یه حسِ خوبی نیست؟
دل تنگ اینجام
دل تنگ نوشتن
میشه برای این که نماز بخونم درست و حسابی و مرتب دعا کنین
برای پاکیمم دعا کنین
من خودم تقریبا با حجابم یعنی مو بیرون نمیدم خیلی یعنی مواظبم ک بیرون ندم قبلنا بهتر بود الان جدیدا یکم سست شدم
ولی ذهنم در گیره در مورد حجاب و نماز
بانو جان به اون شماره ای،ک

ادامه مطلب  

گفته بودم ترسو هستم ؟!  

باید نوشت. باید نوشت تا این وبلاگ، بی 544 امین مطلب ارسال شده نماند. باید نوشت تا این روز ها ثبت شوند. چند روز پیش که آرشیو اینجا را می خواندم، روز های سال های 91 و 92، چه قدر با جزئیات برایم مرور شدند. همین طور که به "اکنون" نزدیک تر می شدم، انگار غمی نازک و سبک، زمینه ی مطالب ارسال شده را شکل می داد. حتی زمانی که واقعا شاد بودم - همان شادی درونی-، مطلب منتشر شده در "ماه من" غمگین بود! نوشته ها کمتر شامل خاطرات و بیشتر بیانی از احساسات بود. احساساتی که گ

ادامه مطلب  

صلاح دان  

به یه نتیجه ای رسیدم.بعد سپری کردن حالاتی عجیب و غریب!! تو این چند وقته یه چیزی رو عمیقا و از ته دلم و مصرانه از خدا میخواستم
و یه جورایی قولشو از خدا گرفتم.بعد شب یه خوابی دیدم.تعبیرش این بود تو اون چیزی رو که میخوای به دست میاری اما،ببین اون چیز از. سختیش کمرتو خم میکنه و تو رو خسته میکنه.به قولی زیاده برات!!حالا ببین بدون و انتخاب کن.
اون خواسته برام با اشتیاق همراه بود. یه رویا و ارزوی شیرین بود و بهانه ای برای زیستنی بهتر. بود.
اما نمیخوام اگه

ادامه مطلب  

حرفهای ناب1  

یک آدم خوب دیشب میگفت وقتایی که بیکارید. مثلا تو اتوبوس یا تاکسی تو مسیر هستید
یا وقتایی که تو مطب دکتر منتظرید یا .... بشینید نعمتهای خدا رو دونه دونه برا خودتون بشمارید
نعمت ینی نفسهایی که میاد و میره....چرخ اتومبیل که میچرخه ...پمپاژ خون قلب...پلک زدن....حرکات و ..
میگفت این شمردن نعمتها آدم رو به یاد خدا میندازه
یوقتایی نمیذاره روزگار به آدم تنگ بشه.....
اساسا بزرگترین سوالی که از خودم دارم اینه که مگه ما معتقد نیستیم که زندگی این دنیا گذری بیش نیس

ادامه مطلب  

کی تونسته از زندگیش بگذره که من دومیش باشم؟ߖ  

-داشت تو خیابون قدم میزد هر کی نگاش میکرد به جز سیاهی چیزی نمیدید، کل لباساش سیاه بود....آهنگی که باهاش خاطره داشتن و یه جورایی اهنگ مشترکشون محسوب میشد پلی بود!با خودش میگفت چی شد اون همه عشق؟ چی شد اون همه علاقه و خوشی که با هم داشتیم؟ چی شد اون قولا؟یهو یه بوی آشنا پیچید تو دماغش، یه عطر آشنا، همون عطری که باهم خریده بودن!...سرشو سریع آورد بالایه جفت کفش آشنا دیدی..سرشو آورد بالاتر یه جفت تیله مشکی آشنا :)چشماشو دوخت به لبای مرد آرزوهاش که میگف

ادامه مطلب  

زندگی  

خوشبخت منم. خدای من یه بوسه ی محکم برای شما بابت داشتن آقای سین باگذشت :)  یه بوس دیگه برای شغل مورد علاقه ام:) سومین بوس هم بابت محرم و انرژی مثبتش:)
+بلاگ فا رو دوست داشتم و الان 5سالی هست که دیگه دوستش ندارم اما از روزی که خاطرات دفترم خوانده شدو همه آن خاطرات عزیز پاره شد، تصمیم گرفتم اینجا بنویسم/ دوباره/
یگم آفرین پریا یه کارتgood گرفتی خیلی فعالیت کلاسیت عالی بود. میگه خانم یعنی امروز من حواسم به کلاس نبود:/
+راستین حسابی منو حرص داد:/
+غذای ن

ادامه مطلب  

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست...  

از دوستم دلخور بودم سر قضیه ای که وجود نداشت. به جای بی خیال شدن مثل همیشه م بهش پیام دادم و جویای قضیه شدم و اونم باهام حرف زد و اینجوری از قضاوتایی که ممکن بود تا مدتها جفتمون رو آزار بده جلوگیری کردم. تو وویسی که آخر براش فرستادم گفتم: "میدونی، کاش از اول همه چیزو می گفتی. در جریان بودن مسئله مهمیه. در جریان بذار منو. تا چیزی رو نگی بهم من هیچ وقت نمی فهمم چی بهت می گذره." یه نقل قول مستقیم از صبای سر به مهر.+ دیگه نمی خوام راجع به تغییر کردن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1