توو یعنی.....  

تویعنی خیلی چیزا
تو یعنی امید
یعنی عشق 
یعنی ر
زندگی و جانی دوباره
یعنی دیشب که صدات و شنیدم هزار بیشتر عاشقت شدم 
یعنی چند ساعت وسط سرما باهات حرف زدمو نفهمیدم چجوری گذشت نفهمیدم کی یخ زدم
تویعنی از وقتی که گوشي قطع شد دلتنگتم دلم افتاده به جون کندن
تویعنی...تویعنی بی تا
یعنی عشق من
یعنی همه رویاهای به باور نرسیده.

ادامه مطلب  

به همین سادگی!  

دفتر تمرینش رو جا گذاشته بود. رفتم دم مدرسه که تحویل مدیرشون بدم.هیچ کس نبود. به طرز مشکوکی! هیچ سر و صدایی هم نبود!هی زنگ در مدسه رو می زدم و هی سکوت! عجله داشتم؛ ولی نمی شد بی خیال شم!همین طور هاج و واج پشت در وایستاده بودم کهیه خانم میانسالی رد شد و گفت: امروز بخاطر آلودگی هوا، ابتدایی تعطیله ها!خندان! برگشتم برم سر کوچه، که یه دختر خوشگل همسن دخترم، با چادر و کوله اومد توی کوچه.تا دیدمش گفتم؛ مدرسه تعطیله که. باید برگردی خونه.رنگش پرید. چونه اش

ادامه مطلب  

بازی تورنگ تورنگ  

بازی تورنگ تورنگ
بدینگونه بود که جهت انتخاب دو نفر حاکم باید بین بچه ها قرعه کشی یا همان بر انداختن انجام می شد بر انداختن که به آن میگفتند بر مرتضی علی. بچه‌ها دور هم جمع میشدند و یکی از آنها شروع میکرد و میگفت مثلا بر سینه من که این رضا بشه کل دور  (اخردور)یا مرتضی علی ، کل دو یعنی از خود من شمرده شود و رضا در شمارش نفر آخر باشد همه بچه ها تعدادی انگشت به دلخواه خود می آوردند سپس تعدا د انگشت ها راشمرده و جمع می کردند و شمردن را از خود شروع میکر

ادامه مطلب  

شرح حال من  

اخیش حالا که ادرس وبمو عوض کردمو شلوغ نیستو خواننده هاش کمن راحت می تونم حرفای دلمو بزنم...
باید خیلی وقت پیش اینکارو می کردم...
+دیروز که حالم بد بود تقریبا تا 8 شب این حال بد من ادامه داشت یکی از کلاسامو رفتم به زور ودومیو نتونستم برم که استاد حذفم می کنه به احتمال زیاد(به درک)
+اخه سه جلسه غیبتا بیشتر بشه حذف می کنن منم هر سه جلسه رو غیبت کردم و این چهارمیش می شه و جالبه هر سه چهار جلسش برای رفتن به دکتر بوده...
اصلا به درک که حذف می کنه ...
اینقدر خو

ادامه مطلب  

شوالیه ...  

 
     همون اوایل رابطه، در مورد تو شنیده بود ... آدمی که قبلاً توی زندگی من بود، یه جوری باهاش رابطه برقرار کرده بود و به قول خودش زهر خودش رو ریخته بود ... ولی از ظن خودش گفته بود و من همون اوایل رابطم مسائل را کامل براش توضیح دادم. خب زندگی من انقدر فراز و نشیب داشت که این مسئله براش زیاد پر رنگ نباشه ... .
    هیچوقت داستان منو ایشون رسمی نشد ... و من تمام طول این سالها فقط دویدم ... دنبال خودم و تمام دنیایی که ازش فاصله گرفته بودم ،درس، کار، هنر ... ا

ادامه مطلب  

روزهای زندگی  

"مدتی بود می خواستم این داستان کوتاه که حاصل یه جرقه ناگهانی به ذهنم بود رو دوباره بذارم تو صفحه وبم. شاید پاسخ به یک ندای درونی و یا...."
 
تاجی خانم پیرزنی هفتاد و چند ساله بودکه با شوهرش نصرت مسعودی توی خونه ای بزرگ و قدیمی درنواحی مركزی تهران زندگی می كردن.
حاصل زندگیشون سه تا بچه  بود بزرگیشون شیرین ازدواج کرده و تو شیراز زندگی می کرد تاجی خانم هر روز با دخترش شیرین تلفنی در ارتباط بود ، شوهرشیرین آقای شایقی از خونواده های اصیل شیراز بودن ا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1